
من مانده و یك خانه ملتهب
یك خانه بی تاب
من مانده ام با هزار سال صبوری
هزار سال بیقراری
من نه از جنس آینه های شكسته ام
من هنوز ترك خورده ام
من هنوز پامال نشده ام
دلگیرم از زنگار
من مانده ام و یك محله سكوت
یك محله بی صدا
و تمام پنجره های بسته
همه دیوارهای آجری همه دربهای خسته
من مانده ام و یك شهر
یك شهر بیمار
یك شهر پر آشوب
یك شهر بی اعصاب!
تمام خستگیهایم را بر دوش شب میگذارم
تمام دلبستگی ها را به سحر پس میدهم
اما ما با این همه درد چه كنیم؟
با این همه باورِ نشدن
و این همه انتظار
ما به روزگار اسیری رسیده ایم
به عصر خاموشی و فراموشی
ما به التهاب قرن آرمیده ایم
من و تو شاید كمی ما شویم
اما هرگز بیش از بودن خود را باور نكردیم
بیش از رفتن خود را نخواستیم
ما به ویرانی عادت كرده ایم
ما از آبادی به دور مانده ایم
و نازنین ؛
ویرانه پسند مباش
من عاشق سبزم
من عاشق پریدنم
من از جنس پروازم
بیا كمی آباد باشیم...
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت توسط عارف
|
