پشت این كوه بلند، لذت آزادی ست. لذت بوسه آب، همچون بوسه مهتاب به خاك. ومن، هنگامه رهایی خویش را، با عصیان زندگی پرتردید می بینم. اكنون زمان فراز آمده است، فراز با هزار درد، با هزار بار غم و من آماده ام برای جدایی. شب فرو می افتد با هزار سیاهی ومن فرو می روم در هزار تباهی... آری، آسمان تقدیر مرا با درد نگاشته است. اما مرا امیدی عظیم از با تو بودن است. و من تنها نیستم كه از هول تاریكی ها ، فرار كنم. تا تو با منی، خود را با هوس به دامت می كشانم. وقتی تو هستی؛ غزل، دانایی، امید، عشق و ایمان همه با هم می آیند. وقتی تو هستی، وجودم از حسی عجیب پر می شود؛ احساس مسافری كه غریب است، حال آنكه غریبه نیست. و مرگ را صدا میزنم، كه پرنده اسیر می داند كه چه حسی دارم. وقتی كه تمام حجم یك قفس را بالهای ناتوان طی می كند، دیگر هیچ آرزویی برای دیدن منظره تكراری پشت میله ها ندارد، دیگر تفاوتی ندارد كه هوا برف است یا نه. اینجا تمام حس پرنده ای را دارم، كه دیگر بودنش تكراری ست. دیگر تمام میله راه راه را شمرده است، تمام دنیا كوچكش را. و چقدر كم است سهم ما از دنیا. و چقدر تكراری ست خورشید، مهتاب و زندگی. و هر شب به خواب، رؤیای پرواز را می بیند. پرنده در قفس خویش، فقط خواب می بیند. و من رؤیای پردن را دوست میدارم. دوباره پشت میزم می نشینم؛ قلم را بر میدارم و تمام سپیدی كاغذ را از كلام رهایی پر... من اكنون رؤیای پرواز می بینم. من امروز جنگل انبوهی را می بینم كه تمام پرواز در آن، گم می شود. من به گلستانی میروم كه خویش با اشك دیده و رد قلم ساخته ام. من به آروز پرواز ، هرشب در رؤیا می پرم. شاید بالهای خسته ام، آماده پرواز شوند... و امروز روز وداع است تا آینده ای نزدیك، و من به سربازی میروم، دوستان منتظر بازگشت من باشید. میروم ، اما آمدنم نزدیك است... بدرود...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط عارف
|
