تبليغاتX
شبانه

شبانه

دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ

HOMEPAGE

E-MAIL

پشت این كوه بلند،

لذت آزادی ست.

لذت بوسه آب، همچون بوسه مهتاب به خاك.

ومن، هنگامه رهایی خویش را،

با عصیان زندگی پرتردید می بینم.

اكنون زمان فراز آمده است،

فراز با هزار درد، با هزار بار غم

و من آماده ام برای جدایی.

 

شب فرو می افتد با هزار سیاهی

ومن فرو می روم در هزار تباهی...

آری، آسمان تقدیر مرا با درد نگاشته است.

اما مرا امیدی عظیم از با تو بودن است.

و من تنها نیستم كه از هول تاریكی ها ،

                                                 فرار كنم.

تا تو با منی، خود را با هوس به دامت می كشانم.

وقتی تو هستی؛

                 غزل، دانایی، امید، عشق و ایمان همه با هم می آیند.

وقتی تو هستی، وجودم از حسی عجیب پر می شود؛

احساس مسافری كه  غریب است، حال آنكه غریبه نیست.

و مرگ را صدا میزنم،

كه پرنده اسیر می داند كه چه حسی دارم.

وقتی كه تمام حجم یك قفس را بالهای ناتوان طی می كند،

دیگر هیچ آرزویی برای دیدن منظره تكراری پشت میله ها ندارد،

دیگر تفاوتی ندارد كه هوا برف است یا نه.

اینجا تمام حس پرنده ای را دارم،

كه دیگر بودنش تكراری ست.

دیگر تمام میله راه راه را شمرده است،

تمام دنیا كوچكش را.

و چقدر كم است سهم ما از دنیا.

و چقدر تكراری ست خورشید، مهتاب و زندگی.

و هر شب به خواب، رؤیای پرواز را می بیند.

پرنده در قفس خویش، فقط خواب می بیند.

و من رؤیای پردن را دوست میدارم.

دوباره پشت میزم می نشینم؛

قلم را بر میدارم و تمام سپیدی كاغذ را

از كلام رهایی پر...

من اكنون رؤیای پرواز می بینم.

من امروز جنگل انبوهی را می بینم كه تمام پرواز در آن،

                                                                       گم می شود.

من به گلستانی میروم كه خویش با اشك دیده و رد قلم ساخته ام.

من به آروز پرواز ، هرشب در رؤیا می پرم.

شاید بالهای خسته ام، آماده پرواز شوند...

 

 

و امروز روز وداع است تا آینده ای نزدیك،

و من به سربازی میروم،

دوستان منتظر بازگشت من باشید.

میروم ، اما آمدنم نزدیك است...

بدرود...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط عارف |

برای عاشق شدن كمی دیر است.

آن زمان كه شكسته، خسته،

                                  در زنجیر روزگار گرفتار بودم،

                                   بی اعتنا با من.

و حالا دیگر دیر است.

 گاهی غم آنقدر داشتم كه ...

                               بگذار بماند...

از بیشمار درد كه به جان خویش داشتم،

                                                 -اگر می ماندی –

                                               

 شاید یك غم را برایت می سرودم.

 

و حال سایه های تیره را بیش از بودنت دوست دارم.

 

من عاشق شبم.

 

من عاشق ستارگان بی منزل هستم.

 

انگار آمدنت دوباره دیر است.

 

انگار غم در هیبت شادی آمده است.

 

همراه با مشتی زاری،

             

                          بگذار تنها بمانم.

 

این دستهای غمگین آرزوی دستان تو را به گور خواهد برد.

 

امید آمدنت و بودنت زندگی را با تكرار روزها، چون باران بهاری تازه می كند.

 

بگذار همان گونه معصوم بمانی

 

چه شكایتهای غمگینی می كنم!

 

شاید برای عاشق شدن كمی دیر است،

 

                                            بگذار تنها بمیرم.

 

امروز برای عاشق شدن كمی دیر است.

 

واین شبها زیر لب شعری از شهریار را زمزمه می كنم؛

 

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا

 

بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا

 

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

 

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

 

من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

 

دیگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا

 

وه كه با این عمرهای كوته بی اعتبار

 

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سربریز افكنده بودم

 

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

 

ای شب هجران كه یك دم در تو چشم من نخفت

 

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می كند

 

در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

 

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی حبیب خود نمیكردی سفر

 

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

 

 

وبگذار  امیدم همیشه بماند

 

دیگر امیدهای خسته ام، تاب بودنت را ندارد.

 

بگذار تنها بمیرم.

 

                    من به تنهایی خو گرفته ام.

 

من به تنهایی انس دارم.

 

بگذ ار برای نبودنت، اشك بریزم.

 

دیری ست كه آمدنت را دیر است.

 

برای بودن كمی دیر است.

 

میخواهم بمیرم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت توسط عارف |

از سوز گريه چشم ترم درد می كند

تنها نه چشمها كه سرم درد می كند

وقت نماز شب شده يارب عنايتی

قامت خميده ام كمرم درد می كند

از بس كه گريه كرد به شب زنده دارِیم

چشم ستاره سحرم درد می كند

نان پخته ام برای يتيمان خود علی

هرچند جسم محتضرم درد می كند

من آن پرنده ام كه در آتش تو را سرود

امشب هنوز بال و پرم درد می كند

ای جبرئیل گوشه تابوت را بگیر

چون شانه های همسفرم درد می کند

اشک علی به زخم جگر می زند نمک

می سوزم از درون جگرم درد می کند

فریاد می رسد ز دل کوچه تا ابد

یا رب جمال رهگذرم درد می کند

پلک به خون نشسته من وا نمی شود

از آن کشیده چشم ترم درد می کند

می آیم از بهشت به دیدنت دخترم

وقتی که سینه پسرم درد می کند

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت توسط عارف |

مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

شمع را نازم كه می گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

غم نمی گردد جدا از جان مسكینم هنوز

روزگاری پا كشید آن تازه گل از دامنم

گل به دامن می فشاند اشك خونینم هنوز

گرچه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیمگون شد موی، غفلت همچنان بر جای ماند

صبحدم خندید ومن در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم "رهی"

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

شعر :رهی معیری        بهمن ماه 1323

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت توسط عارف |

وقتی كه هیچكس نیست، كنج تنهایی ام را به آغوش می كشم.

وقتی كه هیچكس ذره ای از تو را برای بودنت باور نمی كند،

آیا مرگ پنداری باطل است؟

و وقتی غزلها همه شعر نو می شوند،

و عشقهای اساطیری به شیطنتهای ماشینی بدل،

زندگی را باور نمی كنم.

اگر چه دشمنی روزگار را هرگز باور نكنی،

وجودت را سوالی مبهم از درون تهی می كند،

"ما زنده ایم؟"

 

تو به امید روزگاری نیك نشسته ای كه شاید هرگز نیاید؛

ومن درانتظار آن امید تو،

بیچاره من!

و هرجا كه نقطه چین دارم، نام تو را می نویسم.

 

من از گندم، از سیب، از بهشت ، از حوا و از ...

                                                          دلخورم.

من از عكسی كه هرگز به دیوار نكوبیدم، گله دارم.

من از خویش داد میخواهم.

نفرین به روزگار من و روزگار تو.

 

وحشت نكن،

 هنوز خاكی نشده ام.

هنوز باور نكردم كه می توان روی سبزه ها دوید.

زیر سایه درخت سیب نشست،

                      وغزل خواند.

من و تو هردو زخم خورده ایم،

كه زخم من از زخم خوردن توست.

تنها به خواب، به رؤیا،

                        شاید از هزاران شب،

                                               یك بار بیایی.

وشاید به خاطر جیرجیركها.

 

وقتی كه هیچكس نیست،

برای ماندن حوصله ام سر می رود،

برای بودن دلسرد می شوم،

دیگر همه را، حتی عكس آیینه را

                                        فراموش می كنم.

 

آری امشب تنهاترین شب بی كسی است.

نگاهی می كنم،ملتمسانه، به عقربه های ساعت شماطه دار،

و آرزو می كنم دیگر هیچگاه صبح نیاید.

 

وقتی كه هیچكس نیست،

می توانی آرزوی مردن را فریاد زنی.

ولی مرگ همیشه آسان و بی صدا می آید...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت توسط عارف |

با توجه به علاقه زیادی که به شعر دارم می خواهم هر از چندگاهی اشعاری از بزرگان ادب نیز در لابلای شب نوشته های خویش داشته باشم و امروز شعری زیبا از فریدون مشیری با نام کبوتر و آسمان.

بگذار سر به سینه من، تا که بشنوی،

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را.

شاید که بیش ازین نپسندی به کارعشق،
آزار این رمیده سر در کمند را.

 

بگذار سر به سینه من، تا بگویمت:

اندوه چیست، عشق کدامست. غم کجاست؟

بگذار تا بگویمت: این مرغ خسته جان،

عمری است در هوای تو از آشیان جداست.

 

دلتنگم آنچنان که: اگر بینمت به کام،

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من،

ای نازنین- که هیچ وفا نیست با منت-

 

تو، آسمان آبی آرام و روشنی،
من، چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم!

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو،

 

بگذار تا ببوسمت. ای نوشخند صبح،

بگذار تا بنوشمت، ای چشمه شراب،

بیمار خنده های توام، بیشتر بخند!

خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب!

 

شعر از : فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت توسط عارف |