
و چون نیك مینگرم از روگار نفرتی دیرینه دارم
و از شكستها و پیروزی هایش،
دیری است كه دیگر نه رنجیده و نه شادان نمی شوم.
بر تیرگی شبهای دم كرده،
بر داستان خمشگین روزگار،
مینایی بر سپیدی دفتر تنهایی می نگارم.
در دوسوی خلوت جاده،
نور مبهمی ست كه جاده ناهموار را
چون مسیر ناپیموده ام، هموار می نماید.
امشب به هركس كه میرسم تنهایی را می سرایم،
و فقط با نگاهی معصومانه، سهراب بر دیوار اتاق می گوید:
" چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهایی"
شب، خستگی هایم را با آسمان قسمت می كنم
و دستهای غمگینش، هر شیار ساده ای را چون زخمهای ترك خورده ام،
با سیاهی مبهمی پر می كند.
پندارم پیچ و تابی می یابد؛
شاید در این كورسوی امید، هنوز می توان شكسته ها را بند زد.
اما دل شكسته را می توان؟
افسوس كه سقف آسمانها دور از دسترس من است
تا برای تنهایی خویش، برای تو، ستاره ای بچینم.
من دیگر از روزگار متنفرم.
از بودن خویش،
از نفسهایی كه می آیند و بی هدف می روند.
روزها را چون برگهای پوسیده پاییزی، زیر پا له می كنم و صدای خش خش روزگار را می شنوم.
آری ، ما زاده شده ایم برای درد،
برای غم،
برای این روزهای ملتهب.
پنجره باز است،
وتنها صدای عبور عابری، نه ، حضور عابری
راز بودن را برایم می گوید.
اما چه حیف،
كه ماندن دلخوشی می خواهد...
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط عارف
|

از مرگ هراسی نیست از آنكه به بودنش نیازمندم از آنكه از شب بی مهتاب انتظار روشنایی نیست من هزار بار مرده ام، هزار بار تیر باران شده ام، هزار بار اعدام شده ام.
هر غروب كه میرسد گویی زمان مردن نزدیك است.
در این سیاه گوشه زندان،
بوی دل سوخته می آید.
بوی غم شكسته ای كه هزار انتظار را از پنجره مرده عبور میدهد.
از تصویر مبهم آرزوهایی كه مرده اند و قاب كرده ام،
تنها سیاهی مانده است.
و چون تنگ می شود نفس،
گویی جان،آرام آرام به لب میرسد.
سنگدلی،آیینه ای را شكست كه فقط تكرار صبحدمان در مهتاب شب بود.
چه خونها ریخته است،
چه فرهاد مرده اند
و امروز...
و امروز، " مرگ با دشنه دوست؟ "
نه، هراسی از مرگ نیست.
مرگ من سهل تر از افتادن یك برگ نيست.
مرگ من روزی بود كه تمام اندیشه ام خشكید،
آرزوهایم مردند،
و رؤیاها كابوسی شدند فراگیر.
خانه خالی است،
خانه پر تنهایی است.
و مانند یك قاب بی عكس،
تمام وجودم را از بودن تهی می كنم.
خانه، دلتنگ است.
گویی روح خاطراتم را چشم ساده ای دزدیده است.
و از تبسم بهار فقط اشكهایش مانده است.
نشسته ام كنج اتاق،
در انتظار این جبر مسلم،
این عزیز آشنا،
او می آید، او خواهد آمد،
هر چند اگر تمام عمر بیادش نباشی.
به رنگین بودن زندگی امیدی نیست،
و سیاهی مرگ را هراسی ،
و به انتظار آمدنش...
كاش همین حال كنارم نشسته بود...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط عارف
|

معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود ...
و دستانش به زیر پوششی از گرد ... پنهان بود ....
........ ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند .... وان یک ... گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد .......
برای آنکه بیخود ...های و هو می کرد و ..... با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد ......
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت : « یک با یک برابر هست ...»
از میان ِجمع شاگردان یکی برخاست ، همیشه یک نفربايد بپاخیزد به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...
معلم مات بر جا ماند .
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود .... آیا باز ......... یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!
معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود .
و او با پوزخندی گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود ... وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ... !؟؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می داشت بالا بود .... وان سیه چرده که می نالید پایین بود ... !؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ..... این تساوی زیر و رو می شد !!!
حال می پرسم : یک اگر با یک برابر بود ...
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ........؟
یک اگر با یک برابر بود ...! پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود ..... پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر .... نیست .........
شعر از : خسرو گلسرخی

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط عارف
|

روزی آمدیم؛ آمدنمان با اشكهایمان و لبخندهای دگران بود. برای رسیدن به هرآنچه خواستیم، جز گریه نمیدانستیم. - ومن هنوز چقدر كودكم كه تو را با گریه میخوانم- روزگاری گذشت، پاهایمان را بر زمین بنهادیم و تمام طول یك اتاق را با اشتیاق می دویدیم، شاید به گمان آنكه دنیا برایمان كوچك است. - و من چقدر كودكم كه در پی تو سالیانی ست كه میدوم- رسیدیم به جایی كه دیگر باید آسمان آبی و درخت را سبز میكشیدیم و شاید خانه های مستطیلی با كلاههای مثلثی گلهای قرمز و نارنجی ساده، كه گاهی از شیطنت آبی میكردیم. - و من چقدر كودكم كه هنوز تو را سبز وآبی میكشم- شب را می كشیدم؛ سیاه نبود، یك قرص ماه یا هلال خمیده ای كه شب بود. شبها همه سپید دفتری بودند. - و من چقدر دلخوشم كه هنوز شبها را به یاد تو سپید می بینم- و چون گامهایمان بزرگتر شد، بر گمان آن كه میخواهیم تا آخر دنیا برویم ، زندگی را ساختیم. و اینك به انتهای زندگی رسیدیم؟ چقدر برای پاكی كودكانه دلتنگم، برای بودن مهتابهای آبی، شبهای سپید، و برای سادگی . ما نیستیم، كه هستی ست از بهر جنبش و هیاهو و عشق؛ كه هیچ جز حرمان و تنهایی نصیب مان نشده است . جز آسمان كه آشنای من است. جز ماه كه خویش من است. شبهای طلسم شده را به افسانه آمدنت دلخوش دارم. به گل نیلوفری كه برای آمدنت به در خانه دوخته ام. امشب بار دیگر، پابرهنه روی پرنیان شب دویدم اردیبهشت را بوسیدم و ستاره را بغل كردم. آری، امشب دوباره آمدنت اشكریزان ابر خواهد بود و من به كودكی دلخوش دارم كه هنوز كودك است. به پاكی كودكانه اش حسرت میخورم ، واز كودك نبودنم شرمسارم...
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط عارف
|

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه سر منزل عشقی بنگر که زخون تو به هر گام نشان است آبی که برآسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آنروست که خونابه فشان است دردا و دریغا که درین بازی خونین بازیچه ایام دل آدمیان است دل بر گذر قافله لاله و گل داشت این دشت که پامال سواران خزان است روزی که بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل وسبزه کران تا به کران است ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردیست در این سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند یارب چقدر فاصله دست و زبان است خون میرود از دیده درین کنج صبوری این صبر که من می کنم افشردن جان است از راه مرو "سایه" که آن گوهر مقصود گنجی است که اندر قدم راهروان است شعر از هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) 
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط عارف
|

امشب كبوترهای سپید شكسته بال به آشیان تو پناه می آورند شب دراز به سحر نمی رسد. دریای بیكران تنهایی یاْسها، تیرگی ها را بر سر مزار صبح می آورد. مردی درون قاب پنجره ایستاده است، و از پشت میله های راه راه، مهتاب ترك خورده را با تمام جان نظاره می كند. به چشمان خویش، جبر مسلمی را می پیماید كه نامش زندگی ست. هنوز رغبت خواندن درونش غلغله می كند حافظ را ورق میزند، " میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز" نگاه میكند به مهتاب اردیبهشتی، به هیبت دم كرده شب، و به یاد می آورد كه یلداها آمدند و رفتند، زمستانها، بهار شدند اما هرگز نیامد آنكه میان درگاهی چشم براهش ایستاده است. شب تاریك را به درون وهم انگیز خویش فرا میخواند آنگاه آهسته، بی همدمی، چشمانش را از مهتاب می پوشاند ویك نم ملایم، - شاید بیش از یك نم – گونه هایش را می پاید. میان دو هیچ ،آهسته دستها را بهم می ساید به خیال خویش ماه را به خانه آورده است. مرگ را، می شناسد شاید چند سیصد و شست و پنج روز. شاید به خاك زانو می زند اما یقین دارد كه پیشانی جز برای او به خاك نمی ساید و در گیرو دار شب و روز، ناتوان جانش را چون تقدیری انكار ناپذیر به روزمرگی میكشد. آری، شب با تمام بودنش آمده است.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط عارف
|
